استاد شهریار
چو آفتاب به شمشیر شعله بر خیزد
سپاه شب به هزیمت چو دودو بگذرد
عروس خاوری از پرده بر نیامده،چرخ
همه جواهر انجم به پای او ریزد
به جز زمرّد رخشنده ی ستاره ی صبح
که طوق سازد و بر طاق نصرت آویزد
شب فراق چه پرویزنی بود گردون
که ماهتاب به جز گرد غم نمی بیزد
به جان شکوفه ی صبح وطال را نازم
که غنچه ی دل از او بشکفد به نام ایزد
به عشقای جوانانه حسرتم،آری
چگونه یاد جوانی هوس نیانگیزد
متاع دلبری و حال دل سپردن نیست
وگرنه پیر هم از عاشقی نپرهیزد
صفای عشق و محبت گر از جوان یا پیر
به مردمی که به نامردی نیامیزد
تو شهریار به بخت و نصیب شو تسلیم
که مرد راه به بخت و نصیب نستیزد